مشکل اول: غذا توی گلوش میپرید.
وقتی ایشون در بخش ما توی بیمارستان بستری بود دیدم هر پرستاری بهش غذا میده، غذا توی گلوش میپره و شروع به سرفه میکنه...
فهمیدم مشکل از «بیمار» نیست…مشکل از «نحوه غذا دادن» هست.
از اونجایی که من خیلی به کار مراقبت و پرستاری و حل مسائل علاقه دارم گفتم حتما باید یه راه ساده ای برای حل این مسئله وجود داشته باشه به همین دلیل یه ایده ای به ذهنم رسید...
از سرپرستار بخش خواستم که وعده غذایی بعدی بیمار رو من بهشون بدم و ایشون هم پذیرفت موقع سرو غذا برای بیماران من از آشپزخونه درخواست غذای پوره کردم بعدش بیمار رو کاملا نشوندم و خودم هم یه صندلی گذاشتم کنار تختش و با صبر، آرامش و بدون عجله بهش غذا دادم.
نتیجه عجیب بود!
حتی یک بار هم غذا توی گلوش نپرید.
خانوادهاش شوکه شده بودند میگفتند: «هر کسی بهش غذا میده، سرفه میکنه چطور شما این کار روکردید؟»
من کار خاصی نکرده بودم…فقط درست غذا داده بودم.
(این دقیقاً همون چیزیه که خیلی از مراقبین سالمند در منزل نمیدونن و باعث آسپیراسیون بیمار میشن.)
خانواده بیمار وقتی عشق و علاقه و مهارت من رو دیدن که منجر شده بود به آرامش بیمارشون از من دعوت کردند که در ادامه مسیر درمان بیمارشون در منزل هم بهشون کمک کنم و منم با عشق پذیرفتم...
مشکل دوم: بیمار هیچ پرستاری را تحمل نمیکرد!
روز اول که رفتم خونه بیمار شروع کرد به داد زدن نه اینکه حرف بزنه… فقط داد میزد اجازه نمیداد هیچکس نزدیکش بشه...خانواده گفتن: «قبل از شما دهها پرستار اومدن و رفتن ولی هیچکس نتونسته باهاش ارتباط بگیره.»
اینجاست که بیشتر مراقبین جا میزنن...ولی من یه چیز رو فهمیده بودم…این داد زدن از بد اخلاقی نیست.از فرو ریختن شخصیت قبلیشه آدمی که هزار نفر جلوش تعظیم میکردن، الان حتی نمیتونه یه لیوان آب دستش بگیره.
من چی کار کردم؟
- هیچی...واقعاً هیچی.
- نه سعی کردم باهاش حرف بزنم
- نه سعی کردم سریع دوست بشم
- نه ناراحت شدم نه به خودم گرفتم
- فقط کنارش نشستم غذاشو دادم کارمو کردم...
دید من جا نمیزنم…دید من ناراحت نمیشم…کم کم آروم شد و من سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و به خانواده گفتم آلبوم عکس های قدیمی شون رو بیارید و شروع کردم به پرسیدن درباره عکس ها و خاطرات خوب گذشته،ازش خواستم که برام توضیح بده که چطور این مسیر سخت رو طی کرده و به این موفقیت های بزرگ رسیده و ایشون هم با عشق و علاقه و البته با زبان اشاره و گاهی هم نوشتن روی کاغذ سعی میکرد از مسیری که رفته و سختی های که کشیده و مسائلی که حل کرده برام بگه...در واقع این حرکت من یه تیر و چند نشون بود با این کار من هم ارتباطم رو با بیمار نزدیک تر کردم و هم خودم یاد گرفتم که برای رسیدن به موفقیت های بزرگ باید توی مسیر عشق و علاقه ام حرکت کنم و از مشکلات نترسم و جا نزنم...
زمان هایی که من گرم صحبت با ایشون بودم متوجه شدم خانواده شون پست سرمون فقط دارند از دیدن این ارتباط قوی تعجب میکنن و البته اشک میریزن چون بعد اون اتفاق تلخی که برای پدرشون افتاده بود ایشون رو با این حال خوب ندیده بودند...
گاهی بزرگترین مهارت مراقب، مهارت پرستاری نیست.
مهارت «درک کردن انسان مقابلت» است.
- عجله برای ارتباط گرفتن یعنی شکست
- شخصی کردن رفتار بیمار یعنی شکست
- صبر، سکوت و احترام معجزه میکنه...
اگه بیماری دارید که بدخلقی میکنه،داد میزنه یا اجازه نزدیک شدن به شما نمیده مطمئن باشید مشکل از بیمار نیست شما باید روش تون رو عوض کنید.
یه نکته آموزشی درباره غذا دادن به بیمار با مشکل بلع
اگر بیمار سکته کرده و یا به هر دلیلی غذا توی گلوش میپره:
- غذای معمولی بهش ندید
- از غذای پوره استفاده کنید
- بیمار رو کاملا بنشونید
- با آرامش و بدون عجله غذا بدید.
همین نکات ساده میتونه از آسپیراسیون و عواقب خطرناک بعدش جلوگیری کنه.
منتظر خواندن نوشته های ارزشمندتون هستم.
احمد فرهنگیان
دیدگاههای بازدیدکنندگان
ناشناس
115 روز پیشسلام. من واقعا از خوندن مطلب لذت بردم
ارسال پاسخبنده شما رو کارتون رو از نزدیک دیدم و به جرأت میتونم یکم شماره یک خودتون هستید موفق باشید.